الهی!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ....
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حالم دیدنیست ........
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم .........
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت .........
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم .......
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد...
من این جا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است. بیا ره توشه برداریم, قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛ ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک...
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
باز باران بی ترانه ....
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم ...
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست....
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست ...نمی فهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده ؟؟؟
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست ...نمی فهمم ....
یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان ...
مادرم افتاد...مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود..
.نمی دانم...کجــــای این لجـــــن زیباست....
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ،عدل کم دارد
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
گرچه دور بودی وبی تابی شبهای دلم
از نظرت پنهان بود
گرچه دستان تو از خواهش دستان من آگاه نبود
گرچه چشمان تو هرگز نشنید
اشک دلتنگی چشمان مرا
من به امید رسیدن به تمنای دلم
یعنی تو
تک تک ثانیه ها را کشتم
با خیال چیدن بوسه از آن لبهای مست
با دوپای خسته اما پر ز شوق
میدویدم در دل صحرای داغ انتظار
من به شوق با تو بودن
من به عشق گم شدن در گرمی آغوش تو
لحظه های سرد دوری را به آتش می کشیدم
و اینک این منم
تنها وسرگردان
پر از وحشت
نه رؤیای که هر لحظه تورا نزدیک من سازد
نه امیدی که دستم گیردو
منرا ازین وحشت جدا سازد
بدون تو
چونان گم کرده راهی
نشستم در کویر داغ حسرت
وبا تک واژه ی بی روح تنهایی
برای دل
غزلها می سرایم
تقدیم به او که هرگز نفهمید چقدربرایم عزیز است
ناله
از درد مكن
آتشي را كه در آن
زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازين عشق
و سرافراز بمان
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد
ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را
در گلویم سخت نقشبارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره.ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده،
مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه
· وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
· دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
· اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
· اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
از دکتر علی شریعتی
خدایا ! مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم
از دکتر علی شریعتی
آدما یه روز میان
تو قلبمون پا میذارن
می گن عاشق شدن و
می گن بی ما جون ندارن
می گن برامون می میرن
اما وقتی دل رو دادیم دستشون
وقتی دیدن بی اونا جون نداریم
بی تفاوت میرن و
رد پاشون می مونه رو قلب غم گرفتمون
اما فقط....
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
دوباره شاعر شدم
دوباره شعر میگویم
دفتر شعرم
پر از برگهای سپید است
اگه قرار به رفتنه منو ببر
چون بدون اون
تو این دنیای تاریک
از وحشت می میرم
امشب
تو خلوت دلم
فقط سکوته و سکوت
نمیتونم صبور باشم
حس میکنم فرصتی نیست
این درد لعنتی داره
جاده ی رفتنم میشه
...
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنیدترس معنا می گیره
و گاهی نا امیدی مهمون ناخونده میشه
امشب تو دلم مهمونیه
مهمونی نه
یه مراسم ساده
مراسم خاکسپاری یه آرزو
هیچوقت فکر نمی کردم اینجوری تموم بشه
چه سخته
چه ...
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
فصل ها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
که دست ناخورده به جا میماند
در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
درشب کوچک من دلهره ی ویرانی ست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
...
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
از دکتر علی شریعتی
از دکتر علی شریعتی
.. من در برابر تو کیستم ؟
و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم توئی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم توئی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش توئی
و خود را ...
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
دکتر علی شریعتی
از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند!
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند!
از دکتر علی شریعتی
ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است
پراز عشق و غرور است .
مبادا بازیچه شود .
می شکند.
از دکتر علی شریعتی
جام جسمم را
تو پر کن از شراب مرگ
که تا عمری درون جام باقیست
غم این زندگانی
در دل من جاودانیست
می خواستم بهش بگم که محال کسی رو پیدا کنه که اندازه ی من دوسش داشته باشه
می خواستم ازش بخوام تنهام نذاره, بگم که حاضرم هر چی که اون بگه گوش کنم
حاضرم با تمام سختگیریاش تا آخر عمر کنارش باشم و گله نکنم
تا آخر عمر عاشقانه دوسش داشته باشم,همونطوری که اون می خواد
می خواستم ...
برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید